تبلیغات
وبلاگ رسمی شهدا

وبلاگ رسمی شهدا
قالب وبلاگ

حسین الله كرم،اكبر نوجوان

ابراهیم کارهای عجیبی را انجام می‌داد که هدفی جز شکستن نفس خودش نداشت. مخصوصاً زمانی که خیلی بین بچه‌ها مطرح بود.

یکبار در تهران باران شدیدی باریده بود و خیابان 17 شهریور را آب گرفته بود. چند نفر از پیرمردهائی که می‌خواستند به سمت دیگر خیابان بروند مانده بودند که چه کنند. همان موقع ابراهیم از راه رسید، پاچه شلوار را بالا زد و با کول کردن پیرمردها، آن ها را به طرف دیگر خیابان برد.

***

زمانی که ابراهیم در یکی از مغازه‌های بازار مشغول کار بود.یك روز ابراهیم را در وضعیتی دیدم که خیلی تعجب کردم . دو تا کارتن بزرگ روی دوشش بود و جلوی یک مغازه،کارتن‌ها را روی زمین گذاشت.

وقتی کار تحویل اجناس تمام شد. من که اون رو از دور نگاه می‌کردم جلو رفتم. سلام کردم و گفتم: "آقا ابرام برای شما زشته، این کار باربرهاست نه کار شما!" نگاهی به من کرد و گفت:

"کار که عیب نیست، بیکاری عیبه، این کاری هم که من انجام می‌دم برای خودم خوبه ، مطمئن می‌شم که هیچی نیستم وجلوی غرورم رو میگیره".

گفتم: "ولی اگه کسی تو رو اینطوری ببینه خوب نیست، تو رو خیلی‌ها می‌شناسند."

ابراهیم هم خندید وگفت: "ای بابا، همیشه كاری كن كه اگه خدا تو رو دید خوشش بیاد ، نه مردم. "




طبقه بندی: متن و کتاب،
[ یکشنبه 25 تیر 1391 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ سرباز امام حسین(ع) ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب