تبلیغات
وبلاگ رسمی شهدا

وبلاگ رسمی شهدا
قالب وبلاگ
بسم رب شهدا
به اطلاع دوستان عزیز میرساند
این وبلاگ آماده انتشار اطلاعات شهدای هشت سال دفاع مقدس  و سایر شهدای عزیز جبهه حق علیه باطل می باشد
دوستانی که تمایل به قرار گرفتن اطلاعاتی از شهدای فامیل و یا دوستانشان در این وبلاگ دارند اطلاعات مربوطه را به ما برسانند تا در وبلاگ قرار دهیم

مدیریت وبلاگ رسمی شهدا

التماس دعا
یا علی

[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 01:46 ق.ظ ] [ سرباز امام حسین(ع) ] [ نظرات ]

حسینیه  پر از جمعیت بود و همه به شوق التماس دعا و بدرقه مسافر کربلا دور هم جمع شده بودند تا یکبار دیگر در فضایی آکنده از بوی عطر اسپند و گلاب ،زمزمه لبیک یا حسین را سر دهند و این صدای محمد مهدی بود که بی تاب و بی قرار می پیچید و شور حضور را دو چندان می کرد :
 
    میروم سوی گلستان حسین الله اکبر                            می روم با جمع یاران می روم الله اکبر
 
  مومنان جهاد بنمائید در راه خدا                                  عاشقان مژده که نزدیک است فتح کربلا
 
حالا پس ازسالها هنوز صدایش ، نوازش خاطره رفتنش است و چهره مهدی در قاب نگاهم جذاب تر.
 
سجده گاه شکر وصلش ، بیست ودومین روز یهار۱۳۶۲  درفکه بود و دارالشفای تربتش درصحن امامزاده ابوطالب فرحزاد که به سادگی در جمع  شهیدان نقش گرفته است .
 
من و تو شاید بارها از میدان صنعت یا همان شهرک غرب سابق ،مسیری را رفته ایم که از خیابان شهید محمد مهدی فرحزادی می گذرد با یک صوات قسمتی ازوصیت نامه اش را بخوان :
 
 برادران و خواهران یک راه است که انسان می تواند به تمام موفقیتها دست یابد آن هم پیروی کردن از ولایت فقیه است بلکه استمرارحکومت انبیاء؛ولی فقیه است.    
 
 



 




طبقه بندی: زندگینامه،
[ یکشنبه 15 مرداد 1391 ] [ 02:27 ب.ظ ] [ سرباز امام حسین(ع) ] [ نظرات ]

محمود غلامی فتلکی در سال 1346 در نجف آباد اصفهان بدنیا آمد و ایام کودکی را در کانون پرمهر خانواده گذراند. 2سال و نیمه بود که مسجد محلشان را می ساختند و از همان ابتدا با مسجد و مجالس مذهبی آشنا شد.با شروع اولین روز پاییز 7سالگی اش او نیز دانش آموز کلاس اول شد. در طول تحصیل نیزبچه قانعی بود .شور و شوق اوایل انقلاب او راهم بی نصیب نگذاشت اوایل سال 60 بود که منافقین با ترور شخصیتها شعارهایی بر در و دیوار شهر علیه نظام و مسئولین می نوشتند و محمود همراه دوستانش با تهیه رنگ و قلم مو شعارها را پاک می کردند و به جای آنها شعارهای مناسب می نوشتند.
غلامی نیز مثل همه دانش آموزان مشتاق حضور در جبهه ها درس را رها کرد و با عضویت در بسیج مسجد، سنگر جبهه را انتخاب کرد وبا تغییر سال تولدش در عملیات والفجر مقدماتی حضور پیدا کردو داوطلبانه به گروه تخریب پیوست و بعد در والفجر3و 4شرکت کرد . در دی ماه 1362 عضو رسمی سپاه شد و در خیبر و بدر نیز صفحات تاریخ رزم را ورق زد .محمود در سال1364 دوره مربیگری تخریب را آموزش دید و با حضور در عملیاتهای والفجر8 ،کربلای5،8 ونصر7و بیت المقدس2 ،4 ،7 و غدیر همچنان در بزم رزم عاشقانه جبهه ها میهمان بود که در همین دوران از ناحیه کتف و دست مجروح و جانباز شد . هربار که مجروح می شد طوری رفتار می کرد که خانواده اش اصلا نفهمند کجای بدنش زخمی شده.در طی این مدت حتی اسیر شدن برادرش مانع حضور او نشد ولی دست تقدیر با پایان جنگ او را نیز عازم شهر کرد و او میدان حضور دیگری را انتخاب کرد.
محمود غلامی با تشکیل خانواده همچنان اهدافش را دنبال می کرد حتی در خواستگاری گفته بود:من تخریبچی هستم وهرآنی که جنگ بشود وجبهه نیاز داشته باشد من همیشه درخدمت هستم .
درس ودفتر وکتابی راکه رها کرده بود،بعداز جنگ ،دوباره به سراغش رفت وبااراده محکم ، شروع به خواندن کرد. آن زمان دخترش خردسال بود ولی بااین وجود در همان فضای کوچک خانه توانست هفت سال تحصیلی را در مدت سه سال طی کند ودیپلم خود رابگیرد.
وقتی مقام معظم رهبری بحث امر به معروف و نهی از منکر را مطرح کردند،محمود خیلی تقید داشت که حتما" باید به آن عمل کند. او همیشه حاظر برای حضور در جبهه بود. مشهد که رفته بودند نذر کرد در جمع رزمندگان اسلام در بوسنی به مقابله با متجاوز بپردازند ولی اعلام شد کسی اعزام نمی شود.و دست تقدیر او  را به جبههء تفحص اعزام کرد .آخرین باری که می خواست برای تفحص برود، به منزل یکی از شهدای مفقود محل رفت وگفت: من تاپسرتان محرم رابرنگردانم برنمی گردم...
گمنام ها بررمل های فکه آرمیده بودن ومنتظر جستجوگران نور-.محمود وسعید شاهدی- قدم بر می داشتند که به استقبال شهدا بروند ولی گویا دست تقدیر ، بدرقه زمان  2/10/74 را برای پرواز رقم زد.وقبر شهید تفحص محمود غلامی در قطعه 29 ردیف14 شماره7 بالای مزار شهید شاهدی سنگ نشانی برای جستجوگران شهدا شد.
این سطر جاده ها که به صحرا نوشته اند
یاران  رفته با  قلم پا  نوشته اند
لوح مزارها همه سربسته نامه هاست
کز آخرت به مردم دنیا نوشته اند
 



 




طبقه بندی: زندگینامه،
[ یکشنبه 15 مرداد 1391 ] [ 02:26 ب.ظ ] [ سرباز امام حسین(ع) ] [ نظرات ]

 زندگینامه 
سال 1357 آغاز ورق خوردن ایام زندگی محمد بود وهنوز 2 سال بیشتر نداشت که مادر هجرت اخروی اش را حکایت کرد واو پیوسته در کنار پدرش که معلم بود بر سر کلاس درس می رفت. از همان کودکی به همه مهر می ورزید وعلاقه ای به مادیات نداشت. اسباب بازی هایش برای همه بود ودر خورد وخوراک وپوشاک بهانه گیر نبود. او که با کلاس های مدرسه از خردسالی انس گرفته بود در 7 سالگی دانش آموز کلاس اول دبستان شهید فضل الله شد ودر همان دوران مکبر مسجد حضرت ابوالفضل(ع) شهرری گردید. محمد از دوره ابتدایی در ایام ماه مبارک رمضان سعی می کردتا می تواند چیزی نخورد. دوره راهنمایی را در مدرسه مکتب صدوق گذراند ودر سال اول راهنمایی به عضویت بسیج مسجد دوران کودکی اش درآمد ودر کنار فعالیت در بسیج همواره می کوشید تا در کسب علم نیز نفر برتر باشد. با ورود به دوره دبیرستان فعالیتش بیشتر شد ودر مدرسه بسیج دانش آموزی را تشکیل داد وبا راه اندازی هیئت در ایام مختلف، در برگزاری مراسم ها می کوشید. او توانست در رشته تجربی دیپلم خود را بگیرد. حال وهوای دوران انقلاب وجنگ محمد را نیز بی نصیب از پرس وجو نکرده بود زیرا در هر خانواده ای نشانی از عزیز سفر کرده ای در دفاع از اسلام بود واو هم در پی همین سوال وجواب ها وآشنایی با روحیات شهدا، دائم در حال پرورش روح خود بود.از این دوران بود که به همراه دوستانش برای بازدید به مناطق جنگی سفر می کرد وگلزار شهدای تهران ماوای لحظه های حضور بی قرارش بود. با ورود به سپاه منبع درآمدی پیدا کرد واو یاد گرفته بود که دست دیگران را بگیرد. به چند خانواده که فرزند یتیم داشتند کمک خرجی می رساند. اگر کسی مریض بود یا به وام نیاز داشت تا کسی ضامن شودحتما پیش قدم می شد ولی هیچ وقت از موقعیتش در محیط کار ودر جاهای دیگر سوء استفاده نمی کرد. همیشه راضی به حق خودش بود. در سال 1378 به عضویت رسمی سپاه شهید بروجردی درآمد ولی از کارها ومسئولیتش برای کسی حرفی نمی زد. در همان سال هیئت" یازینب(س)" را تاسیس کرد وخود مداحی و میانداری می کرد.
عشق به شهدا چون آتشی از درونش شعله می کشید وحرارت جستجو را در او بیشتر می کرد تا اینکه توانست با پیگیری زیاد به گروه تفحص ل27 محمد رسول الله بپیوندد.
محمد، هنگامی که در تهران بود سعی می کرد حتما به خانواده شهدای مفقودالاثر سر کشی کند. اوهمیشه طوری رفتار می کرد که انگار تمام دوران جنگ را در منطقه بوده وهمتی رزمنده گونه داشت. وی در برگزاری مراسم یادواره شهدا و مناسبت های بسیج فعالیت می کرد واز آنجایی که روابط عمومی خوبی داشت در تهیه امکانات برای این قبیل کارها تلاش زیادی می کرد. آخرین بار که می خواست برای تفحص برود یک شب بعد از شب های قدر بود. باتک تک افراد خانواده خداحافظی کرد حتی از فردی که او را در مسیر تا جایی رسانده بود نیز حلالیت طلبیده بود. محمد قبل از شهادت، دفترچه تلفن وکارت هایش را در دستگاه خردکن ریخت وبه عکاس سفارش کرد تا از او عکس بگیرد که بعدا به دردش می خورد. حتی انگشترش را هم بخشید واینها آخرین ورق های دفتر خاطرات زندگی اش بود وبالاخره در 26 آذرماه سال 1380 در منطقه فکه بعد از عید فطر حرفی که همیشه می زد به حقیقت پیوست:" من مال این دنیا نیستم" وشعرش که دائم زمزمه می کرد بر سنگ مزارش نقش گرفت:
عشق است در آسمان پریدن
عشق است در خاک وخون غلطیدن

و عاشقان شهادت، برسنگ یادبودش دربهشت زهرا(س) قطعه 27 و مزارش در امامزاده عباس چهاردانگه، آوای یس و الرحمن می سرایند تا عهد دوستی وپویندگی راهش را همواره به یاد داشته باشند

 



 




طبقه بندی: زندگینامه،
[ شنبه 14 مرداد 1391 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ سرباز امام حسین(ع) ] [ نظرات ]

شهید حسین صابری

ولادت: 1347 ـ تهران
نام: حسین
نام خانوادگی: صابری
میزان تحصیلات: سوم دبیرستان-رشته تجربی
سمت: بسیجی
مدت حضور در تفحص:
بیش از 11 ماه
تاریخ و محل شهادت:
28/3/1376 در منطقه عملیاتی والفجر1(فکه)
علت شهادت: انفجار مین
مزار مطهر: قطعه 40 بهشت زهرا تهران

 




طبقه بندی: معرفی شهدا،
[ شنبه 14 مرداد 1391 ] [ 12:35 ب.ظ ] [ سرباز امام حسین(ع) ] [ نظرات ]
زندگینامه شهید حسین صابری 

اردیبهشت ماه سال 1347 که شکوفه‌های بهاری در چهلمین شب شهادت دومین پسر حضرت فاطمه (س) خلعت ماتم بر تن کرده بودند، صدای گریه غنچه نوشکفته‌ای به نام «حسین» در فضای خانه پیچید، او دوران کودکی را در خانواده‌ای پر محبت همراه برادرانش با بازی های کودکانه سپری کرد. صابری همیشه مؤدب و بسیار تیز هوش بود و به فراگیری علم علاقه زیادی داشت. اوبا اوج گیری مبارزات مردمی علیه رژیم ستم‌شاهی هم‌پای دیگر اقشار مردم در تظاهرات و راهپیمائی‌ها با عشق به امام خمینی حضور پیدا می‌کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در 14 سالگی به عضویت بسیج پایگاه مسجد امام حسین (ع) درآمد . شب‌ها در سنگر مسجد به پاسداری مشغول بود و در این پایگاه الهی حضوری چشم‌گیر داشت تا جایی که چند بار توسط منافقین مورد تهدید و تعقیب قرار گرفت ولی این امر نمی توانست مانعی در حرکت او ایجاد کند. با شروع جنگ تحمیلی، مدت 3 ماه دوره آموزشی را در پادگان گذراند و راهی کردستان شد در اولین مأموریتش در پاوه هنگام مبارزه با اشرار از ناحیه سر مجروح شد و پس از بهبودی دوباره سودای سفر به دیار دوست نمود. حسین با شرکت در عملیات‌های مختلف از جمله کربلای 5 و کربلای 8 در منطقه حلبچه به خیل جانبازان شیمیایی پیوست. او در دوران دفاع مقدس به عنوان تیربارچی ، تک تیرانداز، تخریب‌چی و در قسمت‌های مختلف توپ‌خانه (توپ 106) و پدافند حضوری عاشقانه‌ای داشت.
پس از جنگ و بعد از شهادت دومین برادرش عباس که یکی از اعضاء گروه تفحص بود در کمیته جستجوی مفقودین جنوب به عنوان مدیریت داخلی قرارگاه مشغول به خدمت شد. هنوز یازده ماه بیشتر از فعالیتش نمی‌گذشت که در تاریخ 28/3/76 دقیقاً یک‌سال پس از عروج خونین برادرش هنگامی که 7 روز به شب اربعین و سالگرد تولدش مانده بود، در ماه صفر، بار بر بست و بر اثر انفجار مین «والمری» در منطقه «فکه» اجر صابران را دریافت کرد و مزارش در قطعه «40 بهشت زهرا» دارالشفای آزادگان شد.





طبقه بندی: زندگینامه،
[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ سرباز امام حسین(ع) ] [ نظرات ]

شهید جلال شعبانی

ولادت: 1351 ـ همدان
نام: جلال
نام خانوادگی: شعبانی ایل
میزان تحصیلات: دانشجوی رشته حسابداری
سمت: بسیجی
مدت حضور در تفحص:
بیش از سه ماه در مناطق عملیاتی سومار ـ مهران
تاریخ و محل شهادت:
30/6/1374 در منطقه عملیاتی قلاویزان مهران
علت شهادت: انفجار مین
مزار مطهر: باغ شهادت (گلزار شهدای همدان)



طبقه بندی: معرفی شهدا،
[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 12:33 ب.ظ ] [ سرباز امام حسین(ع) ] [ نظرات ]

 زندگینامه 

سحرگاه هفدهم اسفند ماه سال 1347تولد سعید،نوید بخش بهاری زودهنگام در جمع خانواده شد. خردسال بود که به بیماری سختی دچار شد و امیدی به زنده ماندنش نبود مادرش به حضرت علی اصغر(ع)  توسل جست و شفای فرزند را طلبید وسعید حیاتی دوباره یافت .با گذر ایام، بازیهای کودکانه را به نیمکتهای کلاس اول سپرد .از همان دوران ابتدایی هیچ وقت خوراکی به مدرسه نمی برد میگفت شاید یکی نداشته باشد و دلش بخواهد .سعید بچه آرام و شادابی بود،سال 57 که انقلاب شد تمام فکرش این بود که مردم چه کار می کنند شاید او هم بتواند یک کاری برای معلمهایش انجام دهد . او در مدرسه شهید دیالمه مشغول به تحصیلات دوران راهنمایی شد و معلمانش مشوق خوبی برای جهت دادن به فطرت پاک او بودند و علاقه خاصی میان آنها و سعید وجود داشت .سعید به شرکت در مجالس مذهبی علاقمند بودودر مسجد، مکبر ونوحه خوان بود.  حضور در تشیع جنازه شهدا را برخود فرض می دانست و برایشان نوحه خوانی می کرد .سعید در سال1361 عضو پایگاه بسیج شهید مطهری شد وبا رها کردن سنگر علم ، دانش آموز مدرسه عشق گشت.حدودا 13- 14سالش بود که شناسنامه اش را دستکاری کرد و بدون اینکه به خانواده بگوید به جبهه رفت بعد دوستانش دوچرخه اش را آوردند  در خانه تحویل دادند و گفتند سعید رفت منطقه . او تا سال1367در تسلیحات گردان حمزه لشگر27 محمد رسول الله (ص) مشغول بود و5بار مجروح شد.او در جریان عملیات کربلای 5 و مرصاد، از ناحیه بازو و شکم جراحات شدیدی برداشت.در تحمل درد خیلی صبور بود. او هر بار که از جبهه به مرخصی می آمد در فاصله کوتاهی مجددا به سوی دیار عاشقان باز می گشت.در سال 66به عضویت سپاه درآمدوپس از جنگ در اطلاعات تیپ یکم لشکرفعالیت نمود .در سال 69آموزش دوره چتربازی اتوماتیک را دید.سعید همچنان دل در گرو لحظات جبهه داشت ودر هر جا خدمتگذار. سعید خیلی امر به معروف می کرد،پس از اتمام جنگ ،جهاد اکبر را آغاز نمود او همیشه دغدغه داشت و خود را موظف می دانست که در هر شرایطی هر کار خیری از دستش بر  می آمد انجام دهد .گاهی در قالب یک هیئت به عنوان یک پرچمدار بود و گاهی به مستمندان و ایتام کمک میکرد. سعید در کارها پشتکار و جدیت داشت.اوارادت خاص و عملی به ائمه اطهار (ع) داشت در شب ولادت مولای متقیان علی بن ابیطالب (ع)  در سال 1369 هیئت عشاق الخمینی (ره) را تاسیس کرد و خود اداره آن را بر عهده گرفت و معتقد بود که باید در شادی اهل بیت شاد و در غم آنها ناراحت باشیم وخودش همیشه همینگونه بود. مدتی بعد به خواستگاری همسر دوست شهیدش " رضا مومنی " رفت.  در شهریورماه 1370خطبة عقدشان توسط مقام عظمای ولایت  جاری شد و برای فرزند شهید  مومنی دوست و یار دیرینه اش(محمدرضا مومنی) پدری مهربان شد.سعید در  سال 74 وارد کمیته تفحص شد و به جستجوی پیکر پاک شهدا پرداخت. سرانجام در روز دوم دی ماه سال1374،در آخرین روز ماه رجب المرجب  در ارتفاعات 112 فکه ، زمین و زمان کربلا شد و صدای انفجار،بال پرواز را گشود،با همسفرش شهید غلامی در مسیر نوربراثر انفجار مین ،جام شهادت را نوشیدند و گرد یتیمی بر چهرة فرزندانش محمدرضا و محمد صادق نشست .وعاشق اهل بیت در روز تولد امام حسین (ع) در جمع شهدای بهشت زهرا قطعه29 ردیف14شماره8 غزل رهایی را سرود.



 




طبقه بندی: زندگینامه،
[ پنجشنبه 12 مرداد 1391 ] [ 02:17 ب.ظ ] [ سرباز امام حسین(ع) ] [ نظرات ]
 زندگینامه شهید جلال شعبانی 

جلال در سال 1351 هجری شمسی در روستای «آق تپه نشر» از توابع شهرستان همدان چشم به جهان گشود. دوران کودکی را در روستا سپری کرد و در سن شش سالگی به شهر همدان مهاجرت نمود. پانزده سال بیشتر نداشت که برای گذراندن آموزش‌های نظامی به پادگان قهرمان شهر رفت ولی پس از اتمام دوره مسئولان به علت کمی سن از اعزام او به جبهه جلوگیری کردند. جلال پس از اخذ مدرک دیپلم و انجام خدمت سربازی در امتحانات ورودی دانشگاه شرکت نمود. سپس از طرف نمایندگی جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح به قرارگاه غرب مستقر در ایلام و از آن‌جا منطقه سومار اعزام شد. شعبانی بار دیگر برای شرکت در مرحله دوم امتحانات ورودی دانشگاه به همدان بازگشت. (1) وی مدتی بعد مجدداً در جبهه حاضر شد. او مدت‌ها در نیمه شب میهمان مزار شهدا در باغ بهشت [گلزار شهدای همدان] بود. با آنان صحبت می‌کرد و می‌خواست واسطه اجابت دعایش شوند. سرانجام موعد وصال فرا رسید و جلال شعبانی، بسیجی و سرباز آیت الله خامنه‌ای در ظهر روز پنج شنبه مورخ30/6/1374بر اثر انفجار مین در منطقه «قلاویزان» به عرشیان پیوست.

پیکر خونین و پاره پاره جلال در حالی که فقط دست راستش سالم بود، بدون سر، با سینه‌ای سوراخ و دست و پایی قطع شده در گلزار شهدای همدان (باغ بهشت) به خاک سپرده شد تا همه بدانند درهای آسمان هنوز باز است.

1-وی در رشته حسابداری دانشگاه پذیرفته شد.






طبقه بندی: زندگینامه،
[ پنجشنبه 12 مرداد 1391 ] [ 12:32 ب.ظ ] [ سرباز امام حسین(ع) ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 13 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب